به بهانهی سالگشت كوچ دكتر علی شريعتی

آخرين حرفهای مسافر
بیتاب بود. هم میخواست برود، هم نمیخواست. دلش شور میزد؛ ولی نمیدانست چرا.
نماز صبح را كه خواند، قرآن را برداشت. يك بار ديگر نيتش را از دل گذراند. چند ساعتی بيشتر به حركتش نمانده بود. نيازمندانه سرش را به سوی آسمان گرفت و نجوا كرد: به من بگو؛ با من حرف بزن؛ خيلی وقتها حرفهايت را به روشنی برايم گفتهای. به سفری میروم كه تو برايم رقم زدهای. خداونداكتابت را باز میكنم، دربارهی اين سفر نظرت را به من بگو.
قرآن را كه باز كرد، سورهی توبه آمد.
بر "ادامه مطلب"، كليك كنيد تا اين نوشته را كامل بخوانيد.
ادامه مطلب